حكيم ابوالقاسم فردوسى

535

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

همچون بازوى شير ستبر است و بر و يالت چون اژدهاى دلير و ميانت تنگ و باريك بسان پلنگ است . اسفنديار در همان هنگام كه آن سخنان را مىگفت ، دست رستم را بفشرد . همه از برنا و پير به آن كار بخنديدند . از ناخن رستم آب زرد بريخت . ليك رستم از آن درد نپيچيد و دست اسفنديار را در دست گرفت و گفت : اى شاه يزدان پرست ، خوشا گشتاسپ‌شاه نامدار كه پسرى چون اسفنديار دارد . خوشا كسى كه پسرى چون تو بزايد ، چرا كه فرّهء او افزون مىگردد . رستم ، اين سخنان را بگفت و چندان دست اسفنديار سپهبد را در دست فشرد تا اين كه چهرهء اسفنديار همچون خون و همهء ناخنهايش پر از خوناب گشت و اخم به ابروان آورد . ليك اسفنديار فرّخ از آن كار بخنديد و به دو گفت : اى رستم نامدار ، تو امروز مِى بخور زيرا كه فردا چنان از رزم بپيچى كه ديگر بزم به يادت نيآيد . چون من بر آن اسپ سياه ، زين زرّين بنهم و كلاه خسروانى بر سر گذارم ، تو را با نيزه از روى اسپت بر زمين مىگذارم و ديگر از آن پس پرخاش و كين مىجويم . دو دستت را مىبندم و تو را به نزد شاه مىبرم و به او مىگويم كه از تو هيچ گناهى نديده‌ام . آنگاه چندان به خواهشگرى در پيش شاه مىايستم و هر گونه چاره‌اى مىسازم تا اين كه تو را از اين اندوه و درد و رنج برهانم . ديگر از آن پس ، پس از آن رنجهاى بسيار ، گنج خواهى يافت . رستم كه اين سخنان را از اسفنديار شنيد ، بخنديد و به دو گفت : اين تو هستى كه از كارزار سير خواهى شد . تو كجا جنگ جنگاوران را ديده‌اى و باد گرز گران را يافته‌اى ؟ پس اگر روزگار اين چنين گردد و روى مِهر را در ميان دو تن بپوشاند ، ديگر بجاى مِى سرخ ، كين مىآوريم و كمان و كمند در دست مىگيريم و نخيز مىسازيم . فرياد كوس را بر آواى ساز برمىگزينيم و يكديگر را با تيغ و گوپال درود مىدهيم . اى اسفنديار فرّخ ، آنگاه تو گراييدن و پيچش كارزار را خواهى ديد . چون فردا به دشت نبرد آيم ، با جنگ است كه مرد از مرد شناخته مىگردد . تو را از كوههء زين اسپت برمىدارم و در كنار خود به نزد زال مىبرم و بر تخت پيلستهء نامور مىنشانم و تاج دل افروزى را كه از از كِي كواذ - كه جانش در بهشت شاد باشد - يافته‌ام ، بر سرت